X
تبلیغات
ماتـــــــــــــاو

ماتـــــــــــــاو

میدونی بهشت کجاست؟ یک فضای چند وجب در چند وجب! بین بازوهای کسی که دوستش داری


تو روزنه نوری...

          در خانه ظلمت پوش...

                                                    دیباچه آوازی...

                                                    بر متن شب خاموش...



برچسب‌ها: خراب نوشت
نوشته شده در شنبه 25 خرداد1392ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط ماتـــــــــــــاو| |

حالم به هم می خوره از... فرشته های اَ...لَ..ک..ی...

اینهمه از ما بهترون...

قدیسا..ی دروغکی...



شیطونه می گه...


برچسب‌ها: خراب نوشت
نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1392ساعت 4:54 بعد از ظهر توسط ماتـــــــــــــاو| |


مست مستم می کنی... مست مستم می کنی از سبوی عشقت... یه عشق بی نظیر... یه احساس فوق العاده و یه... حسّ...

یه حسّ بی نام و نشون... فقط با همون واژه ای که خودت منو به نامش صدا می کنی معنی پیدا می کنه  و من نمی دونم از کجا یادش گرفتی...

-          مامی!!!!!!

عاشششششششقتم...

اینروزای من و بابات پر از عشق تو شده... می دونی که همممممممیشه بوده، اما اینروزا... یه جور عجیبی شده...

درست از جمعه پیش شروع شد... دهم خرداد 92... 5 روز از 32 ماهگی ات گذشته بود... وقتی رفتیم قروق... ساحل دریا... وقتی بهت گفتم مامانی! کمربندتو باز کن ... پیاده شو... و تو با این جمله منو شوکه کردی... با کلماتی شمرده شمرده...

-          در باژ نیشت...

کاشکی می تونستم اولین جمله ات رو با طلا یه جایی پر از نور حک کنم...

آخه اون لحظه یه همچین حسی داشتم... تو دیر زبون باز کردی... کلمه ها رو فقط نصفه نیمه می گفتی... و یهو این شد...

دوربین وگوشی ام همرام نبود... با گوشی بابایی صداتو ضبط کردیم... سه بار برامون تکرار کردی  و ما همشو ضبط کردیم...

حالا هر لحظه منتظر یه سورپرایزم...

مث همین امروز ظهر که دنبال بابات می دوئیدی می گفتی: بابادی!...صب کن...

مث دیروز که یهوموقع بازی شنیدم با خودت می گی... پوزده... شوزده... هیده... هیده...پوزده... بیست...

مث دیشب که خونه مامان بزرگت، کامواهای عمه تو برداشتی می گی... تو نیست... منه...

مث دیشب که وقتی رسیدیم خونه بادیدن یه جعبه خالی که از خریدام مونده بود گفتی: توش چیه؟... توش نیست...

عشقم! یاد آوری آهنگ صدات حتی، منو می بره تو خلسه... خلسه مستی... مستی از عشق تو... لحظه لحظه های با توبودن رو با تموم وجودم سر می کشم و تموم رگهای تنم رو با عطر وجود بی همتا و نازنینت گلبارون می کنم.

خدایا! ازت ممنونم که منو لایق کلمه بی نظیر "مادر" دونستی...

ممنونم!

 

 

 

پی نوشت:

وقتی سطر آخر رو می نوشتم فقط یکی تمام قد، ذهنم رو پر کرده بود... آبجی...  می دونم انقد حس مادر بودن تو وجودش قویه که حتماً با خوندن این پستم اشک تو چشاش جمع شده... از ته دلم آرزو می کنم که خیلی زود، خیلی خیلی زود وجود نازنینش پر از چنین حسی بشه...

آبجی ی ی ی ی!... بهترین آرزوها رو برات دارم... چون تو لایق بهترین بهترینها هستی...(دلم برات تنگ شده...)



پی نوشت 2: پگاه عزیزم و لوتوس عزیزم! هیچی در برابر محبت بیکرانتون ندارم که بنویسم... فقط می تونم بگم واقعاً فک نمی کردم یه روز انقدر دوستون داشته باشم... اسمتون همیشه کنج قلبم حک شده... خدا کنه بتونم جواب دل مهربون و قشنگتون رو با یه دوستی بی ریا و بی کران بدم... خیییییییییییییلی دوستون دارم...


برچسب‌ها: نفس مامان نوشت
نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1392ساعت 1:8 قبل از ظهر توسط ماتـــــــــــــاو| |

Design By : nightSelect.com